عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
 

رفتم نشستم کنارش گفتم : 


برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟  گفت : بفروشم که چی ؟


تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، 


با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟ 


گفتم : بخرم که چی ؟


تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!


اشکاشو که پاک کرد  یه گـل بهم داد گفت :


بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم . . .




:: بازدید از این مطلب : 326
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ن : metadon
ت : جمعه 02 فروردین 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران