عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
 

رفتم نشستم کنارش گفتم : 


برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟  گفت : بفروشم که چی ؟


تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، 


با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟ 


گفتم : بخرم که چی ؟


تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!


اشکاشو که پاک کرد  یه گـل بهم داد گفت :


بگیر باید از نو شروع کرد تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم . . .




:: بازدید از این مطلب : 335
|
امتیاز مطلب : 154
|
تعداد امتیازدهندگان : 35
|
مجموع امتیاز : 35
ن : metadon
ت : جمعه 02 فروردین 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟